استکهلم زدگی

در سال ۱۹۷۳ یه بانک تو استکهلم سوئد مورد حمله مسلحانه قرار گرفت و به مدت چند روز، بانک و کارمندان و حضار به صورت گروگان گرفتارِِ سارقین بودن. بعد از پنج شش روز که پلیس بالاخره موفق شد به لطایف الحیلی بانک رو نجات بده و ملت رو بکشه بیرون و گروگان ها رو صورت رو به دیوار و دست روی سر دستگیر کنه، متوجه نکته عجیبی شدن؛ گروگان ها به گروگانگیر هاشون علاقه مند شده بودن، دلشون برای دزد ها تنگ شد، یه سری شون حاضر نشدن علیه اونا شهادت بدن، و حتی مورد داشتیم یکی شون رفت بعدا با یکی از گروگان گیر ها مزدوج شد! 

روان شناس ها که بسیار شگفت زده شده بودند و کف دست ها به جای نارنج ها بریده و انگشت های تحیر به دندان های شگفتی گزیده، تصمیم گرفتن این پدیده رو مثل اخترک ب۶۱۲ اسم گذاری کنن جهت رفرنس های آتی، و اسمش رو گذاشتن Norrmalmstorgssyndromet که نگارنده صادقانه اعتراف می کنه حتی یک بار هم حوصله ش نگرفته تا آخرش رو بخونه و تا وسطاش رفته و بیخیال شده.

سالها تو امتحانای شفاهی و کتبی دانشجوهای روان شناسی با این اسم درگیر بودن و به کاشفین این پدیده و مخترعین این اسم و گروگانگیر ها و گروگان ها و استکهلم و کارل ششم پادشاه سوئد فحش می دادن، تا اینکه servant of lion king of god smith the fair که همون حداد عادلِ خارجیاست پیشنهاد کرد اسمش رو بذارن سندروم استکهلم و جماعتی رو از فحش خوردن، و جماعت دیگری رو از فحش دادن رهانید و خوشبخت شد و رفت تو مجمع تشخیص مصلحت سوئد و اینا. اما این پایانِ قضیه نبود! در فیلمِ جان سختِ یک که مال قرن ها پیشه که آقامون آلن ریکمن هنوز زنده بودن و دوست عزیزمون بروس ویلیس هنوز مو داشتن، یه کارشناس میارن تو یه برنامه ای که بیاد در مورد شرایط گروگان ها توضیح بده و ایشون شروع می کنه در مورد سندروم هلسینکی صحبت کردن. قضیه این بود که عوامل فیلم میخواستن به ریشِ فراستی ها و جواد خیابانی های تلویزیون خندیده باشن و در مورد سوتی ها و دانشِ بی برکت کارشناسان تلویزیونی مزه ریخته باشن. ولی اون موقع هنوز توییتر نبود که ملت بریزن توییت کنن «سندروم هلسینکی چه کوفتیه؟» و ترند جهانی بشه، و کسی هم نمیرفت همچین چیزی رو گوگل کنه چون گوگل ده سال بعد اختراع شد. به همین سادگی دانشِ عمومیِ میلیون ها نفر تف تفی شد و یه عده هنوزم فکر می کنن سندروم هلسینکی داریم چون یه بابایی تو سال ۱۹۸۸ خواسته با جواد استریتز (!)  شوخی کرده باشه و دانشجوهای روان شناسی هنوزم فحش میدن و عوامل جان سخت هنوزم فحش می خورن.

بعدها همونطور که بدبختی صاحبش رو پیدا می کنه و دونه کاج نر دونه کاج ماده رو، سندروم استکهلم هم مبتلایانِ باحالِ خودش رو پیدا کرد. یه ورژن خانم پتی هرست بچه پولدار بود که یه عده دزدیدنش، زنگ زد خونه شون و گفت «مامان من با این گروگان گیرا خیلی حال می کنم، زین پس میخوام باهاشون کار کنم اسم رمزمم تانیاس. بوس بوس خدافس» و رفت تو کار بانک زدن و سرقت مسلحانه و تهشم گرفتنش به سی و پنج سال زندان محکومش کردن که خب دو سال بیشتر حبس نکشید. روایت است که ربایندگان وی که توقع داشتن دختره رو بدزدن و از خانواده ش پول بگیرن، پس از دیدنِ اینکه عوض پول یه نون خور بهشون اضافه شد و دختره ابراز علاقه کرد بمونه پیششون، جملگی جامه دریده سر به بیابون نهادن و خب خبری از پول ها هم نشد بهرحال.

نمونه های شگفت انگیز تری هم پیدا شد، مثل یکی که چهار سال حبسش کرده بودن تو یه تابوت و انقدر وفادار شده بود حتی یه روز ربایندگان بردنش خونه خودش که خانواده ش رو ببینه و برگشت تا سه سال و نیم دیگه توی تابوت حبس باشه، یا یه پسربچه که دزدیدنش و چهار پنج سال بعد در حالی پیدا کردنش که انقدر با گروگانگیرش صمیمی شده بود که میتونست بره بیرون خرید و تفریح و حتی دوست دخترم پیدا کرده بود، یا اون روزنامه نگارِ عزیزی که طالبان افغانستان دزدیدش و ده روز بعد که ولش کردن رفت مسلمون افراطی شد و هرچقدرم گفتن بیا درمانت کنیم تو سندروم استکهلم داری گفت نه من راهِ حقیقت رو پیدا کردم و باید نشون بدم زندگی آزادگی چیجوریه و حبل المتین توده های آرزومند است و اینا.

خلاصه که مراقب خودتون باشید دیگه.

گوش بدیم: David Garrett : Smooth Criminal Violin Cover

پی نوشت: به من نخندید، من این هفته مایکل جکسون رو کشف کردم. در مطلب بعدی به این آهنگِ رو اعصاب خواهم پرداخت!

پی نوشت: چالشِ خود ساخته ی «بدون شکلک و اسمایلی حرفت رو بزن» راه انداخته م با شرکتِ خودم، چون چه معنی داره اینقدر نگارشِ آدمی وابسته به اَشکالی باشه که نیازمندِ شناختِ قبلیِ خواننده با کد هاشونه و ضمنا در نگارش های رسمی هم کاربرد ندارن، مثلا برای استاد نمیشه نوشت «سپاس:) »! ببینم زنده می مونم یا نه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.