امان از زمستان

صبح خیلی زود از خواب بیدار می شوم. منظورم از بیدار شدن باز کردن چشم ها و نشستن روی تخت و بعد شستن دست و صورت و اینها نیست. ساعت شش صبح ذهنم بیدار شد و چشم هایم هنوز بسته بود. تقریبا سه ساعت در همین  حالت بودم و به این یک هفته دیوانه واری که گذشت فکر می کردم. دلم می خواست برای چند روز زندگی نکنم. واقعا. فقط برای چند روز همین جا محو شوم. تا اینکه صدای بسته شدن در آمد. چشم هایم را باز کردم. مادر از خانه بیرون رفته بود. مادرم یعنی جریان زندگی. دلم برایش رفت. نشستم سرجایم. دلم مادرم را می خواست. رفتم طبقه پایین نشستم روی صندلی. انقدر نشستم تا مادر برگشت به خانه. توی دستش پلاستیک های خرید بود. بی صدا رفتم توی بغلش. گفتم:« مامان من باید برم؟»

– کجا؟

– هرجا غیر از اینجا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.