این فصل را فقط باید رد کرد…

من زمستان را بلد نیستم…


این برفی که نیامدن را یاد گرفته…

یا لباس های بافتنی که با این هوا به تن چوب لباسی خوش تر می آیند تا من…

پکیج که همیشه خاموش است و دلم که لک زده برای چسباندن انگشت های پایم به آن بخاریِ سبز قدیمی مان…

بوت ها در کمد فراموش شدند… چه خوب که جفت اند… که اگر نبودن با غم تنهایی آن ها چه می کردم در این گرما‌ ؟‌

جمشید فقط به نارنگی و نارنجی پاییز و عدس سبزه ی سفره هفت سین کار داشت و با زمستان خاطره نساخته بود که دستهایمان را بیاندازیم توی جیب هایمان و هندزفری را تو گوشهایمان و قدم بزنیم این کوچه ها را…

هوا که بس ناجوانمردانه سرد نیست و شعرهای اخوان روی دستش مانده…


من زمستان را بلد نیستم…

گذران زمستان بدون برف و لباس های بافتنی و بخاری و رادیو چهرازی را بلد نیستم…


آن دکمه skip روی کنترل DVD را دیده ای ؟

یکی از آن ها برای سال می خواهم…

این فصل را فقط باید رد کرد…


بی ربط نوشت : چرا انقد من حرف واسه گفتن ندارم -__-

ب.ن ۲ : چرا من انقد چرت می گم ؟

ب.ن ۳ : چرا تو این تعطیلات آدم به هیچکاری نمی رسه ؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.