برای بازماندگان!


به نوادگانش بگویید؛ روزهایی بود که با روحِ خراشیده (!!)، چشمانِ خسته و قرمز و خوابالو (مرحوم علی رغم اینکه ساعاتِ خواب خود را افزایش داده بود باز هم خسته بود یحتمل روحِ حریصی داشت اند مِیْبی جسمی کم خون؛ مدام خوابِ بیشتر طلب میکرد ولی علوم پایه مجالش نداد!)، تنی رنجور (آسیب دیدگیِ منتها الیه یا علیه چپِ پیشانی، جایی حدود نبض تمپورالِ سوپرفیشیال)، اعصابی مخطوط (خط خطی) و غیره و غیره و غیره، کنجی می نشست (بخوانید پخش میشد، ولو میشد یا چی؛ خلاصه حداکثر سطح تماس ممکن را با زمین داشت)، شیر (بخوانید شیرخشک، همگان ملامتش میکردند که شیر بخور، اینا چیه میخوری؟ ولی وی با طمأنینه همیشگی خود حتی حوصله نداشت مشت محکمی بر دهانشان بکوبد) و قهوه و کاپوچینو و هات چاکلت و حتی دارچین و پودر سنجد را قاطی کرده، با ناامیدی به کتاب هایش زل میزد و قلپی از معجون آرام بخشش میخورد و زیرِ لب پیچکِ ابی را زمزمه می نمود!
وی بود و سعدی و کتاب هایش و آهنگ هایش و شیرخشک ها و کافئین هایش و چشم هایش که هی ضعیف تر میشد! وی بود و فکرهایش که تا بصل النخاعش را سرطانی کرده بودند اند نو وی تو کِر! و مازوخیسمش و سه دسته چیز!! اول چیزهایی که هیچوقت نبودند، دوم چیزهایی که یک زمانی بودند ولی حالا دیگر نبودند و سوم چیزهایی که بودند ولی باید نمی بودند؛
اِنی وِیْ؛ به نوادگانش بگویید، عزیزانم، اصلا مهم نیست که شما خسته هستین و یا چی، همیشه و در هر سن و شرایطی محکوم به ادامه دادن هستین اَند نو وِیْ تو گریز، سو نهایت کاری که میتونین بکنین اینه که بشینین مثل هایده بگین “همه با هم قهر، همه از هم دور، روزا مثل شب، شبا سوت و کور، روزاااای روشن خداااحافظ” و ادامه بدین حتی اگه مردا سرِ کار و زنا تو زندون باشن!!! ولی خب یه راه دیگه هم هست؛ شوما خونتون مورچه داره گوش کنین و هیچیم به هیجا، وی نتوانست، شما اگر میتوانین (!) ایول به وَلتون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.