درخلال همین زندگی آرام…

نمی دانم چرا ولی همچنان از مشکلات بی خوابی و بی میلی به غذا و بی حوصلگی و میل به مرگ لذت می برم. یادم هست که وقتی فـ همسنِ الان من بود گفت:« از مردن نمی ترسم و خیلی هم به آن علاقه دارم». اما بعد از آن که نیمه گمشده اش را پیدا کرد و زندگی دلخواهش را بنا کرد اسم مرگ آوردن پیش او خیلی مسخره به نظر می رسد.
برای من آنقدر ها تغییر نکرده. نمیدانم. شاید برای مدت کوتاهی وقتی از طبقه چهارم ارگ رد می شدم فکر سقوط به سرم نمی زد. برای مدت خیلی خیلی کوتاهی احساس تنهایی بی نهایتم به اندازه ای کم شد ولی گمان می کنم ما آدم ها آخر کار همینقدر تنها هستیم. همینقدر با مرزهای سقوط و صعود کلنجار می رویم. من فکر می کنم ما آدم ها با دنیایی که در ذهن خود ساخته ایم مشکل داریم. سعی می کنیم بکوبیمش، آن را از اول بسازیم و یا آن را دکور بزنیم ولی خب آخرش پی و زیر بنا همان است. دنیای جدید شاید کمی زرق و برق دارتر ولی روی همان فنداسیون قبلی است. مشکلاتی که با خودمان داریم سر جایش است، شاید کمی دورتر ولی نه آنقدر که نشود آن را دید.
من فکر می کنم یکسری چیزها تا ابد با آدم باقی می ماند. حالا نه شاید به قوت الانش، شاید کمی کمرنگ. عطری، طعمی، رنگی. محو نمی شود. من شاید آدمی هستم که همیشه آخر قصه را می دانم. شاید به خاطر همین هم هست که با همه چیز جوک می سازم، از همه قصه های تکراری بدم می آید و از آدم هایی که حرف جدیدی ندارند بدم می آید. شاید به خاطر همین است که
پی نوشت:هست، همیشه هست، انگار که از اول بوده.مهربان، عزیز، خواستنی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.