فردا دیدنی نیست ، آسوده بخواب جانِ دلم ..

این روزها پریشان یعنی من ، یعنی همین دست لرزانی که روی فکم فشار میدهم تا لرزشش کم بشود ، ینی قامت خمیده ای که به اتاقش نرسیده روی زانو می افتد و خودش هم نمیداند صدایش تا آسمان چندم رفته ، یکی از دست هایم را بند میکنم به تخت ، دیگری را به میز و آرام آرام تلاش میکنم از زمین بلند شوم ، زمین زمین گیر کرده ـست مرا ، جسم و روحم را به زنجیر کشیده و روحم را در مشت میفشارد .

تکیه میدهم به میز ، نگاهم به عکس کودکی ام میخورد ، من و خانواده ام . شاید چیزی که بیشتز از همه جلب توجه کند برق چشم هایم و لب های خندانم باشد و حالا هم چنین است ، چشمانم از اشک برق میزند و لب های چاک چاک شده .. 
عکس یک منظره ی بهاری را نشان میدهد ، سینزده بدر چهار سالگی ام را . عکس جان میگیرد ، دختربچه ی توی عکس راه می افتد ، از روی تاب می افتد .. بغص میکند ، لباس هایش گِلی شده ، دردش گرفته ولی ، هیچکس نیامده که بپرسد چه شدی ، صدای خنده ی بقیه می آید ، از خنده ی برادرش شاد میشود ، درد هایش را فراموش میکند و میدود .. ناگهان با فریادی توبیخ گر متوقف میشود ، لباس های گلی اش حالا با لباس های تمیز عوض شده و در گوشه ای کِز کرده ، جواب هیچ کس را نمیدهد ، نه که نخواهد .. زبانش بند آمده ..
بزرگ شد ، روز اولی که دانش آموز شد ، از دوری مادرش گریه نکرد ، از اینکه بین آن همه بچه که با پدر مادر آمده بودند تنها بود ناراحت شده بود . قد کوتاهی داشت ولی هیچکس نیامده بود که او را ردیف اول بنشاند ، کیف قرمزش کیف دومی بود که روی نیمکت گذاشته میشد که دختری بلدقدتر ، خودش و کیفش را به عقب راند و سر جایش نشست .. ظهر ها توی پاگرد خوابش میبرد ، کودک بود .. گاهی فراموش میکرد کلید ببرد ، گاهی نمیتوانست کلید را بچرخاند .. جای زخم های کودکی اش هنوز روی بدنش مانده ، جای بتادین هایی که روی فرش ریخته هم مانده ..
بلند میشوم ، عکس را برمیدارم و برای روزهایی که سخت دلتنگشانم هوار میزنم ، گرد و خاک روی قاب را با جوهره ی جان میشویم و به نقطه ی محوی خیره میشوم .
دختر دل مرده ، هر بار که شکست ریزتکه هایش را به هم چسباند و پیکری ساخت درست مثل خودش ، شکسته ها از جنس غرور بود ، نمیشکست ، از جنس دل بود ، خم میشد و به درد می آمد .
مردم هر روز لب خندانش را میدیدند غافل از اینکه جان نیمه جانی هر روز تحلیل میرود و طرح لبخند خیلی وقت است از روی لب هایش پاک شده ..
با هر قدمی که برمیداشت ، جسم نحیف و آزرده اش بار سنگین له شده ی دلش را به دوش میکشید و از جیب پیرهن تیره اش ، درد ها بیرون جسته بودند و به روی ماه گونه اش چنگ میکشیدند .. 
عزیزانش نخواستندش ، لبخند زد .. به چشم هیچکس نیامد ، لبخند زد .. هیچ وقت دوست داشته نشد ، لبخند زد .. 
کسی نمیفهمید دخترک نابود شده ، پیکر قد بلندی هر روز بلند تر از دیروز میخندید و برای همه دست تکان میداد .
تا اینکه روزی ، قد دخترک برای لبخند زدن کوتاه شد ، دست هایش را میگذاشت بیخ گلوی حرف های نگفته و سعی میکرد بالا برود تا باز هم بخندد ولی نمیتوانست ..
مشتش را نگاه کرد ، تکه جانی بود خراشیده ، اما هنوز میتپید .. باران انگار بند آمدن بلد نبود ، از چشم هایش بیرون آمد تا خراش هارا التیام ببخشد .. دل دردمندش از بار غم ها حجیم شد ، درد ها ورم کردند .. 
دخترک ترسید ، درد ها زیاد میشدند و بیرون میریختند ، راهی نداشت ..
همه چیز را زیر پا گذاشت ، برای بار آخر پرید و خودش را به گردن پیکر خودساخته اش رساند ، لب های لرزانش را برای همیشه با طرح لبخند روی پیکرش جا گذاشت و به پایین پرید .
خون لباسش را گلگون کرده بود و دخترک بیچاره از ابراز میترسید ، مبادا فریاد توبیخ گری باز ..
دخترک در گوشه ای آرام گرفته بود و خون ، همه جا را فرا گرفته بود ، لبخند روی لبش هر روز قرمز تر و پررنگ تر میشد و هیچکس نفهمید که این ، یک بازی کثیف بود ..
میخوام بروم و دخترک درونم را به آغوش بکشم ، بگذارم گریه کند ، بگذارم آنقدر گریه کند که بمیرد ، بعد تکه ای خاک از اندوه گود کنم ، جسم بی جانش را به خاک بسپارم و درد هایش را چون بزری بپاشم تا درد بروید ..
دخترک قصه ام ، کاش فردا را نبیند .. کاش ..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.