من آن تو ام مرا به خود باز مده

گاهی احساس کوچکی میکنم در برابر ادم های بزرگ اطرافم ،گاهی احساس حسادت در دوستی هایی که من دربینشان جایی ندارم و نمیخواهم داشته باشم گاهی هم احساس حقارت دربین انبوه جمعیتی که من از آنانم،با بعضی احساساتم از دوران کودکی دست وپنجه نرم کرده ام ،بعضی ادم های قوی مرا درخود فرو می برند ومرا دربرمی گیرند که از این حس بیزارم

من ان توام مرا به خود باز مده. وخیلی چیزهای دیگر


گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

 گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

 گاهی بساط عیش خودش جور می شود

 گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

 گه جور می شود خود آن بی مقدمه 

 گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است                

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست            

گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

 گاهی برای خنده دلم تنگ می شود                 

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

 گاهی تمام آبی این آسمان ما                          

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

 گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود             

ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود

 گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت               

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

 کاری ندارم کجایی چه می کنی                      

بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.