مورد ۱۲

۱ – یه گروه داشتم که توش خانوم های فامیل همه بودن . سحر فرمود بقیه هم دهاتی هارو هم اد کنیم بعد که این کار رو کردیم رفت یه گروه زد با همون آدم هایی که اول توی گروه من بودن و فرمود اینجا خودمونی تره ! دقیقا نمیفهمم این مسخره بازی یعنی چی :/
.
۲ – من به عنوان کسی که هشت ساله خیاطه تا حالا با مترو نرفته بودم مولوی ! البته امروز رفتم و بالاخره مترو ی مولوی رو از نزدیک دیدم ^_^
.
۳ – وقتی از آدم میخواین که یه جا باهاتون بیاد و اون میگه نه نمیام چرا اینقد اصرار میکنید ؟ مثلا قراره معجزه بشه ؟ خوب وقتی میگم نمیام یعنی نمیام . هرچی بیشتر سعی کنی منو به زور ببری کمتر موفق میشی ، حالا خود دانی !
.
۴ – هرچی بیشتر به عید نزدیک میشیم بیشتر غصه م میگیره . دلم نمیخواد برم مهمونی یا حتی مهمون بیاد خونم . کی میفهمه که ما سه ماهه حقوق نگرفتیم ، هان ؟
.
۵ – یکی هم هست هر چند روز یکبار زنگ میزنه به من با مَمَّد کار داره و ما هم هر دفعه میگیم اشتباه گرفتی ولی اون باور نمیکنه . بیاید مَمَّد رو پیدا کنیم تحویلش بدیم من خلاص شم :/
.
۶ – مرده شور هرچی که آدم نفهم هست رو با هم ببرن !
.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.