۶۷۵

آلبوم رو که ورق میزدم باز چشمم افتاد به عکس خاتون! عکس برای قبل از انقلاب بود .. مامان توی بغلش .. یه عکس خاکی رنگ .. از اون روزها وقت هایی که حوصله داشت تعریف میکرد .. اینکه چقدر خاطرخواه داشت .. اینکه چقدر زیبا بود .. و من هم مدام قربان صدقه اش میرفتم که خاتون الحق که خوشگل بودی .. و هستی .. تعریف میکرد که عاشق شده .. که به هوای سینما رفتن اون رو هم می دیده .. و همیشه قبلش کلی به خودش میرسید .. دامن مینی ژوب خاکستری و یه بلوز سفید .. با موهایی که تا کمرش میومد .. میگفت میدونستم که اونم عاشقمه .. توی یک محله زندگی میکردن .. تا اینکه یک روز اون ها از اونجا میرن و .. خاتون میمونه و کوچه ای که دیگه بوی یار نمیداده .. میگه بعضی شب ها که دلم میگیره هنوزم خوابش رو میبینم .. من از انقلاب فقط خاتون رو یادمه و دامن مینی ژوب و عشقی که بارِ سفر بست و رفت!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.