۷۰۹

مثل یکی از فرماندهان جنگ های چریکیِ اکراین،یکی از با صلابت ترین فرماندهان، یکی از همان هایی که صلابتش را سرباز جزء از جبهه ی دشمن دزدیده و فقط غرور برایش باقی مانده کناری ایستاده ام،نیروهایت با تانک و اسلحه های آلمانیشان محاصره ام کرده اند،من اما.. غرورم اجازه نمی دهد دستمال سفید گلدوزی شده با گل های سرخ را از جیب اُور کتِ زنانه ام در بیاورم.. خونِ گوشه ی چشمم را پاک کنم و با عجز برایت نشانه ی صلح که نه، عقب نشینی را تکان دهم! اما اخمِ امروز صبحت جای خودش را دارد، بجای میدان جنگ حیاط خانه بود و بجای اسلحه درخت بادام نحیفی که شکوفه های سفیدش دستمال سفیدم بود! و تو که بجای کلاه و لباس نظامی کت و شلوار طوسی رنگت را تن کرده بودی! و بی توجه به غرور من در را به هم زدی و من بیست و پنج سالگی را بی تو شروع کردم همینطور که تو جفت پا، بدون هیچ زنی مصمم ایستادی در سی سالگیت درست نیمه ی اسفند ماه سالی که گذشت.

+ ممنونم از کسانی که تبریک گفتن : )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.