بگو دلخوشم کن به راست و دروغ ..

این آهنگ ابی رو که گوش میدم ، از این به بعد یادم میفته به اون همه متنی که نوشتم و با ری استارت شدن سافاری پرید ، ولی ناراحت نمیشم . من هر باری که اینو بشنوم ، یه گوشه کز میکنم ، پیشونیمو میزارم رو زانوم و این حس خوب رو به خودم میدم که وقتی بلند شدم ، روی پام خنک بشه ، درست مثل حس وقتی که عطر میزنی ، تبخیر سطحی لذت بخشیه . مثل الان ، البته با این تفاوت که دارم مینویسم ، برای بار دوم .

حبس .. خودم واقعاً نمیدونم چی سرم اومده ، کجا حبس شدم ؟ چی قراره بشنوم که دلم خوش بشه ؟ چی ؟ منتظر شنیدن خبر بهبودی از کجام که نیومده و ناراحتم ؟ قرار نیست عیناً شرایط همین باشه ؟ خب باشه . ولی اگه درکش نمیکردم هم دلیل نداشت اینقدر شدید عکس العمل نشون بدم . میدونی ؟ من خیلی وقته نمیدونم چرا گریه میکنم ، ینی دلیل نداره در عین حال ، هزار و یک دلیل داره . مثلا ً الان چی شد که یهو دلم گرفت ؟ یه بحث کوچیک بود در این باره که سه شنبه برم مدرسه یا نه ، بعد اینطوری شد که مامانم گفت کافه ها صبح اصلا باز نیستن ، بعد من برگشتم نگاه کنم مامانمو ، دیدم داره به خواهرم علامت میده که تایید کن ، در صورتی که بازه ، و خب بهم برخورد ، حق داشتم ناراحت بشم ، من یا اینقدری بزرگ شدم که فشار روحی ای که خودشون تحمل میکنن رو به منم تحمیل میکنن و شریک میدونن ، یا نشدم . شده باشم که دلیلی نداره همچین حرکتی ، نشده باشمم که پس چرا من باید غصه های چهل سال بزرگ تر از خودم رو هم بخورم ؟! بچه که غصه نمیخوره .. غصه های بچه واسه خودش بسه . 
ولی ولی ، دلیلی نداره که بخوام گریه کنم ، من واسه چیزای دیگه میشکنم که خودمم نمیدونم چی ان . من قبول کردم که تنهام ، قبول کردم که ندارم کسی رو که بلد باشه درکم کنه . مثلا ببین ، اعتراض که میکنم به کاراشون ، مثلا ً یهو میریم خرید ، یهو میریم مسافرت و چیزایی از این دست که من نمیخوامشون . ینی دوست ندارم اینجوری دلمو خوش کنن . من حرف بدی نمیزنم ، فقط میگم یکم درک کنیم همو . من خودم شخصاً ، آیا دوست دارن که موفق نشم ؟ مثلا شده تا حالا صبح که از خواب بیدار میشم بگم کام آن گای ، امروز چه روز آفتابی خوبیه واسه موفق نشدن ؟ نگفتم دیگه . و خب این سوال پیش میاد که ایا سایر افراد خانواده وقتی بیدار میشن میگن امروز بریم چوب بزاریم لا چرخ بهار ؟ خب نمیگن ، دیگه اینقدرم حمار و نفهم نیستم که نفهمم دوستم دارن (!) و میخوان برسم به چیزی که میخوام ، خب دیدی ؟ ته هر دو تاش یکیِ . ولی چرا حرف همو نمیفهمیم ؟ نمیدونم .
دلم میسوزه برای خودم ، سر بالاییِ الان زندگی ، شیبش خیلی زیاده ، دیوار شده اصلا . و من همش دارم جون میکنم بگم همه چی خوبه ، هر روز خندون تر میشم ، مثل همون گلای گیمبیلی و بامزه ، میخنده ، میشکفه ، باز میشه ، انقدری که گلبرگاش از هم گسسته میشن ، در نهایتم که پژمرده میشه و اینا . من الان لب مرز پژمردگی ام ، ای کاش میشد گلا حق انتخاب داشته باشن ، اون وقت من همین الان میرفتم لای دیوان حافظی جایی ، تو همین مرحله خشک میشدم ، پژمردگی درد داره ، یه چیزی تو این مایه ها که با چشم خودت ببینی دارن دستت رو میکنن ، بعد میگن دیدی دستت کند ؟ همین قدر داغون بودی تو .
اینا همش تخیلِ . من گاهی وقتا خودمم نمیتونم با این ذهنم زندگی کنم ، چرا اینقدر درگیره ؟ نمیدونم چجوریِ واقعاً . الان ابی داره میگه : شبی که تو سلول تنهایی ام ، به جای نگهبان صدات میکنم .. غمگین نیست ؟ چرا ، خیلی غمگینه ، غم یه “مرد” که به گناهِ دلتنگی حبس شده تو زندان ، البته تعبیر من از زندان ، خودشه ، زندانی شده توی خودش ، دلتنگی نمیزاره حرفی بزنه ..
ببخشید ، خودمم میدونم خیلی بی سر و ته دارم حرف میزنم ، راستش باید اون حرفامو هم که پرید میخوندید ، دوباره حال ندارم بنویسمشون ..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.