قسم به خشت کج …

| اینکه به خاطر کنکوری بودن برادرک جان در این هفت هشت ماه همه‌ی محرک‌هایی که آدم را از درس و مشق می‌اندازد به حداقل‌ترینِ خودش رسیده و تمام برنامه‌های خواب و خوراک ـمان با برنامه‌ی درسی و کلاس‌هایش هماهنگ شده یک طرف و اینکه من به طور کاملاً غیر ارادی به یک پشتیبان قلم‌چی‌طورِ شخصی ِ بیست و چهار ساعته تبدیل شده‌ام یک طرف دیگر. مثلاً همین دیشب که وسط تست زمان‌دار زدن حسابی هول شده بود و از ترس ِ وقت کم آوردن، تمرکزی برایش نمانده بود ازش خواستم تا چشمهایش را ببندد و بدون اینکه ثانیه‌ها را یواشکی بشمارد هر موقع فکر کرد یک دقیقه شده چشمانش را باز کند. جالب اینجاست که بعد از ۱۵ ثانیه به من زل زده بود :)) و اصلاً هم باورش نمیشد که یک دقیقه چهار برابر بیشتر از تصوراتش باشد. بعد فکر کردم گاهی وقت‌ها در زندگی هم همینطور هست، بعد از آن همه دویدن و نرسیدن هیچ حواسمان نیست که با پیش فرض‌های غلطی شروع کردیم و ادامه دادیم و دست آخر راه به ترکستان بردیم و هیچ کسی هم نبود گوشمان را بپیچاند … |

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.