مرگ تدریجیِ یک سحر😪😔😢

هرچقدر از خبر مدال طلای جانان تو “ام بی عای” و زهرا تو زیست خوشال شدم و بالا پایین پریدمممم اینکه نشستم برای شنبه فیزیک خوندم و یهو خبر رسید امتحان ریاضی داریم شنبه باز یهو گفتن از کل کتابه و از منطقه…نابود شدم مثل شوووک زده ها فقط خیره شدم به یه نقطه کپ کردم…دو دیقه یه بار دهن باز میکنم میگم ینی چیییییی!!!

هنوز مسافرتیم و نمیشه بیایم…درختایی که باید کاشته شن هنوز موندن… من هی استرس دارم واسه مدرسه و سه روز غیبتتتت هی بیشتر باعث میشه دلم شور بزنه و از طرفی حس میکنم واقعا هیچی از ریاضی یادم نی از طرفی مریضی وسرماخوردگی عصن نمیزاره مشخامو بنویسم و زیستمو بخونم از طرفی استرس ریاضی نمیزاره بیشینمممم دو دیقه…خلاصه معلقِ معلقم ..برف میاد و نمیتونم برم بیرون راه برم حالم بهتر شه در کل دعا کنید برگردم به زندگی عادی

پ.ن:خدا ازتون نگذره عید و سیزده بدر کوفتمون شد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.