من زیستنم قصه مردم شده است … یک تو وسط زندگی ام گم شده است…

دلم برایت تنگ شده… خسته شده ام از نوشتن این چیزها … اما حالا که حتی نمیتوانم صدایت را بشنوم حس میکنم خیلی دلم برایت تنگ شده و چاره ای جز نوشتنش ندارم. همیشه هیچ چاره ای جز نوشتن نیست…

من تمام راه ها را رفته ام. بارها صدای سرد و خشن زنی را که به جای تو تلفنت را جواب داده است شنیده ام و تلفن را قطع کرده ام… تصمیم گرفته گریه کنم… بله تصمیم گرفته ام! من مدتیست برای گریستن تصمیم میگیرم! و بعد تصمیم را اجرا میکنم. یک حرکت کاملا برنامه ریزی شده! … داشتم میگفتم… تصمیم گرفتم گریه کنم و بعد گفتم نه. هنوز زود است…. رفتم نشستم روبروی ماگی که عطرهایم را در ان میگذارم و عطر سبز رنگ قدبلند تمام شده ای را کشیدم بیرون… یادت می اید؟ زمستان دو سال پیش! همان روزهای اول محرم شدنمان بود… جلوی مغازه ی عطر فروشی دوستت ایستاده و گفتی برویم برایت عطر بخرم. گفتم من عطر شناس نیستم. گیج میشوم در رایحه ها… خودت برو… بعد از یک ربع ساعت که از شیشه ی ماشین نگاهت میکردم چند عطر را با وسواس جدا کردی و اوردی و گفتی کدام؟ گفتم تو کدام را دوست داری؟ دوباره بو کشیدی و این سبز رنگ قدبلند را گذاشتی در دستم… 

عطر تمام شده را میکشم روی نبض دست چپم… چند بار میکشم… بوی روزهای اول محرم شدنمان میپیچد در سرم… به خودم در اینه خیره میشوم… اشکهایم بدون برنامه ریزی میریزند…

دلم برایت تنگ شده و علاجی جز نوشتن نیست…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.